محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3933

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : يزيد بن مهلب اين را پذيرفت وصول با مال خويش و سيصد كس از آنها كه مىخواست برون شد و پيش يزيد آمد . آنگاه يزيد چهارده هزار كس از تركان را دست بسته بكشت و بر باقيمانده منت نهاد و از آنها كسى را نكشت . گويد : سپاهيان به يزيد گفتند : « مقرريهاى ما را بده » پس او ادريس بن حنظلهء عمى را پيش خواند و گفت : « اى پسر حنظله آنچه را در بحيره هست شمار كن تا به سپاهيان دهيم » گويد : ادريس وارد بحيره شد اما نتوانست چيزهائى را كه آنجا بود شمار كند و به يزيد گفت : « آنجا چندان چيز هست كه شمار آن نتوانم كرد ، اما در ظرفهاست و مىتوانيم جوالها را بشماريم و نشان بنهيم كه در آن چيست و به سپاهيان گوييم در آيند و برگيرند ، و هر كه چيزى بگيرد معلوم داريم چه گرفته ، گندم يا جو يا برنج يا كنجد و عسل . » گفت : « رأى نكو آوردى » گويد : پس جوالها را شمار كردند و هر جوالى را نشانه نهادند كه در آن چيست آنگاه به سپاهيان گفتند : « برگيريد » گويد : وقتى كسى برون مىشد كه جامه يا آذوقه يا چيز ديگرى گرفته بود به پاى هر كسى هر چه برگرفته بود مىنوشتند و چيز بسيار گرفتند . ابو بكر هذلى گويد : شهر بن حوشب عهده دار خزينه هاى يزيد بن مهلب بود ، به دو خبر دادند كه شهر ، كيسه اى چرمين برگرفته ، يزيد از او پرسيد كه كيسهء چرمين را بياورد و يزيد كسى را كه خبر آورده بود پيش خواند و به دو ناسزا گفت و به شهر گفت : « از آن تو باشد » شهر گفت : « بدان نياز ندارم » قطامى كلبى و به قولى سنان بن مكمل نميرى در اين باره هر شعرى گفت بدين مضمون :